۱۳۸۸ فروردین ۲۴, دوشنبه

صامت و بی‌کلام



هر روز حدود چهار ساعت از وقتم در کلاس فشرده‌ی زبان آلمانی می‌گذرد، وقتی برای ثبت‌نام رفتم، گفتم من کند‌ترین دوره آموزش زبان آلمانی را می‌خواهم تا به آرامی در عین انجام کارهای ترجمه و ویرایش که باید انجام دهم و به ایران بفرستم و در کنار همه کشف و شهود‌هایی که به هر حال لازمه زندگی در این دنیای جدید است در مدت زمانی که اینجا هستم زبان تازه‌ای را هم کم‌کم یاد بگیرم. هدف از یاد گرفتن این زبان هم واقعاً فقط یاد گرفتن زبانی تازه بود، خوشبختانه در ارتباطات روزمره ، انگلیسی نیاز معمول را برطرف می‌کند، بخصوص که به هر حال وقتی با کسی خوب انگلیسی حرف می‌زنی دید بهتری نسبت به خودت ایجاد می‌کنی تا دست و پا شکسته و غلط آلمانی حرف بزنی.

روز ثبت‌نام به پیشنهاد مشاور تحصیلی مؤسسه زبان این بلاد در همین کلاس فشرده نام‌نویسی کردم. با همت و اراده‌ای قوی و با این اعتماد که من در هیچ دوره و کلاس و کاری که طرفش رفتم کم نیاوردم و توانستم موفق باشم! با انرژی شروع کردم. از اوایل بهمن ماه تا به حال هر روز بدون وقفه و بدون غیبت سر کلاس با تمرکز کامل حاضر شدم. البته بجز صبح‌ها که زود می‌رسم و یک ساعت قبل از کلاس درس‌ها را مرور می‌کنم و تمرین می‌کنم وقت دیگری ندارم تا برای آلمانی خواندن در خانه بگذارم اما روزی نشده که راضی و کامیاب به خانه برگردم هر روز بر میزان سرگردانی و گیجی‌ام افزوده می‌شود... صاحبنظران این رشته می‌گویند طبیعی است من هم منتظرم این ماجرا بگذرد اما احساس خنگی به شدت امانم را بریده است!

دوستان خوبی در این کلاس پیدا کردم و این که وظیفه دارم کاری را به طور اجباری هر روز انجام دهم خود‌به‌خود جلوی نک‌و‌نال‌های دل را می‌گیرد. هر چند حس می‌کنم آنقدر به دلم بی‌محلی کردم که رفته خودش را گم‌و‌گور کرده است.

حدود ده روزی می‌‌شود تراکم مطالب درسی به حد انفجار رسیده، ظاهراً بجز یکی ‌دو نفر بقیه وضع‌شان بسیار بدتر از من است، چند نفری هم که بریدند و دیگر نیامدند. تعداد بچه‌های کلاس از ابتدا تا حالا نصف شده است.کلاس این روزها برای من تبدیل به تقلای دائمی برای فهمیدن شده است. تمام اصول و قوانین و جدول‌ها را روی کارت‌های کوچکی نوشته‌ام و موقع تمرین جلویم می‌چینم اما با مراجعه به همه آنها هم گاهی برای حل یک تمرین مثل خر توی گل می‌مانم و مثل بز معلم عزیز و مهربان را نگاه می‌کنم. همین‌جا باید بگویم که دوتا معلم داریم یکی زنی مسن است یه نام "گیزلا" با اصالت بلژیکی که اسپانیایی و انگلیسی را به‌خوبی حرف می‌زند،انگار کارتن‌خوابی است که همین‌الان از خواب بیدار شده و سر کلاس آمده اما به‌غایت مهربان و دوست‌داشتنی است با چشم‌هایی که درخشش مهر در آن همیشگی است و دیگری زنی میانسال است دارای مدرک دکترا در زبان و ادبیات آلمانی به نام "رجینا "، به‌غایت خوش‌لباس و هماهنگ و مرتب اما در برابر هر پاسخ غلط بچه‌ها پا به زمین می‌کوبد، زیر لب به زبان شیرین آلمانی بد و بیراه می‌گوید و دست‌هایش را در هوا تکان می‌دهد و متأسفانه متوجه نیست که این دانش‌آموزان زبان آلمانی را بلد نیستند و آمده‌اند یاد بگیرند و متأسفانه یادش رفته که این آدم‌ها با ملیت‌ها و فرهنگ‌های گوناگون هر کدام به عنوان انسانی محترم سر این کلاس نشسته‌اند و شاید تنها فرق‌شان با او از دید انسانی این باشد که آلمانی بلد نیستند، هر چند او هم قطعاً پرتغالی و بلغاری و لهستانی و اسپانیایی و فارسی بلد نیست.

با این دو معلم،روزهایم را مثل کودک لالی در کلاس آلمانی می‌گذرانم، چون حرف زدن به هر زبان دیگری جز آلمانی در کلاس ممنوع است و این ممنوعیت در کلاس گیزلا با مهربانی و اندکی اغماض و در کلاس رجینا با خشونت و درگیری با یکی دو تا از بچه‌های کلاس اعمال می‌شود. چند روز پیش دوست همکلاسی‌ام با حدود چهل سال سن که دکترای شیوه‌های آموزش از پاریس دارد جوش آورد و نکته‌ای را به او تذکر داد اما او به تدریسش ادامه داد و به او و حرفی که زد کاملاً بی‌اعتنایی کرد. آلمانی را خوب می‌داند اما احترام به انسان را نه و دردش اینست که با خودش در جنگ است.

بعد از کلاس با هیجان برای نوشیدن قهوه‌ای و گپی می‌شتابیم... این گپ‌و‌گفت همیشه به زبان انگلیسی است هر چند حرف دل نمی‌زنی اما باز آرامشی است و حرفی و سخنی...

شاید برای این صمت و بی‌کلامی بود که ناگهان رشته سخن اینطور از دست بشد...


هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر