جملهام را گم کردم... گاهی ساعتها به چیزی فکر میکنی در کنار گذر روزمره همه چیز و در نهایت آن جمله تراشخورده و صیقلی ناب که ساختهای را پیدا نمیکنی و هر چه میخواهی بگویی بدون آن جمله ناتمام است...
و چنین است که زمان و مکان هم گم و ناآشنا میشوند... تصویرهایی دور و آشنا و نزدیک ، بسیار غریب و بعید...
و سرم گیج میرود ... چای دارچین و هل و زنجبیل و زعفران مرا به اعماق خاطراتم میکشاند...
چای زعفران با عسل... که هر زکام و سرفهای را خوب میکند... و حس میکنم که آنچه گم کردهام را شاید در عطر خوش این چای شاید در گرمی مطبوع آن در میان انگشتانم و شاید در میان آن خاطرههای دور گمشده بازیابم...
حالا جملهام را گم کردم و سال پیش همین موقعها بود خودم را گم کردم...
حالا فکر میکنم چیزی پیدا کردم شبیه خودم... اما غافلم که آن چه آن سالها جا ماند... آن چه در اعماق خاطرهها جامانده خود من بودهام... و از این همه جستجوی عبث در پی چیزی که گم کردهام خستهام ...
یافت مینشود جستهایم ما ... و او گفته بود....

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر