و قصه همیشه بر یک مدار می چرخید
مردی که بود
مردی که داشت
مردی که خواست
مردی که زد
مردی که برد
مردی که تصاحب کرد
مردی که کشت
شهرزادم
قصهگويِ ديرينِ سالها
راويِ افسانههاي بيانتها
براي اميران و شهرياران
)و به راستي كدام امير، كدام شهريار؟
كه بندة يكي قصه است
تا هزار شب
تا هزار سال...)
پُرگوييام همه از آن است كه پُر ديدهام و سرشار
اگر تو انار ديدي
درشت و كامل
و در زمينة برگهاي جوانِ ناربُن
آن سرخيِ مُدّور چَشمَت را خيره كرد
من دانههاي درخشان و بلورين را
تك تك
ديدهام
چشيدهام
خواندهام
و چنين بود كه راوی هزارقصّه شدم
هزار قصه گفتهام
اما هزار سال است
از خويش نگفتهام
چنان گفتهام
كه آرام گيري
كه تو را خوش آيد
كه خلق از تو بَرآسايد
روزي که
اين دانههاي ياقوتفامِ دلِ من
از آتشفشانِ دلم سَر بَرزَنَد
هر كدام قصّهاي است
پُرآب چشم
قصّة تنهايي در شهرِ قصهها
قصّة غُصّههاي پَربَسته در قَفَسِ سينه
قصّة راويِ تنهايِ خويشتن از ياد بُرده
با اين قصههای هزار ساله
آرام خفتي
و من با گلِ حسرتي شِكُفته در بيشة دل
ماندم تا بمانم
شايد قصّهاي ديگر باید گفت
تا خواب از چشمت بِرُبايَد
گوهرِ بيداري در جانَت بريزَد
پردَه از شَبَقِ درخشانِ چشمانَت كنار زَنَد
كدام شهرزاد
قصّهگويِ قصّههاي بيداري
خواهد بود؟
و كدام شهرزاد
در خونِ روشنِ دانههاي دلش
غرق نخواهد شد؟
از پَسِ هزاران سال
هنوز صداي نَرم و مَخمَلي
شهرزاد می آید
كه جايي در تاريكي قصّه ميگويد
اگر هنوز
مِهري در آسمان
و شوری در زمین است
از صدايِ پنهانِ جاري اوست ...
شهرزاد فتوحي
زمستان هشتادوپنج

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر