۱۳۸۸ فروردین ۲۰, پنجشنبه

شازده کوچولو




هنوز هم براي من «آنچه اصل است، از ديده پنهان است»، از نوجواني تا به‌حال، از آن سال‌‌هاي تب‌دار و پر‌شور نوجواني و جواني... قدم‌هاي تند و گونه‌هاي افروختة سرخ... و خنديدن به ترك ديوار و گريستن با هر گره ابرويي...سال‌هاي دوري از بزرگسالي ... و انگار هيچ بزرگ نشده‌ام... وقتي معمايي در آدم زياد اثر كند، جاي نافرماني نمي‌ماند و من هنوز كه هنوز است جادوي همة آن چيز‌هايي هستم كه در آن روزگار آموختم و فكر نمي‌كنم هرگز هم بتوانم بزرگسال خوبي بشوم...هنوز هم به اعداد مي‌خندم و نمي‌توانم آنها را جدي بگيرم و با سماجت عجيبي هنوز نگرانم كه درختان بائوبابِ غصه و عادت‌هاي بد‌پيله در سيارة وجودم رشد كنند چون مي دانم در چشم بر هم زدني از هم مي‌پاشم. هنوز وقتي گلي را دوست دارم كه در ميليون‌ها ستاره فقط يكي از آن پيدا مي‌شود همين كافي است كه وقتي به آن ستاره‌ها نگاه مي‌كنم احساس خوشبختي كنم. هنوز بي‌هنگام و به‌سادگي مي‌زنم زير گريه...

هنوز با ديدن انواع آدم‌‌بزرگ‌هاي دور‌و‌برم با خودم مي‌گويم: «اين آدم‌بزرگ‌ها راستي راستي خيلي عجيبند

هنوز خيلي دوست دارم روزي ماري كه همة رمز‌ها را مي‌گشايد و هركس را لمس كند به خاكي كه از آن آمده است باز‌مي‌گرداند را ببينم تا به من كمك كند. و خوب مي‌دانم كه تا چيزي را اهلي نكني نمي‌تواني آن را بشناسي. براي اهلي كردن بايد صبور بود…هنوز... هنوز... هنوز... اگر تو مرا اهلي كني زندگي من مثل خورشيد روشن خواهد شد. من با صداي پايي آشنا خواهم شد كه با صداي پاهاي ديگر فرق دارد... صداي پايي كه مثل نغمة موسيقي است.

آنچه آدم‌ها و روابط را ارزشمند مي‌كند

عمري است كه پاي آنها صرف كرده‌ايم...

«شازده كوچولو» كتابي است كه تقريباً به تمام زبان‌هاي زندة دنيا ترجمه شده است و در ايران هم ابتدا «محمد قاضي» آن را ترجمه كرد و در آن سال‌هاي نوجواني و جواني من همين يك ترجمه دست‌به دست مي‌گشت (حالا وقتي آن را مي‌خواني خالي از اشكال هم نيست) سپس شاملو هم با نوآوري‌هاي ويژة روح سركشش ترجمه‌اي از آن را به نام «مسافر كوچولو» همراه با نوار صوتي آن منتشر كرد و چند سالي بعد هم ابوالحسن نجفي با نگاهي دقيق‌تر ترجمه‌اي روان از آن منتشر كرد. چند ترجمة ديگر از آن به فارسي توسط افراد ديگر ديده‌ام اما آنها را نخوانده‌ام. هيچ لحظه‌اي از زندگي‌ام بدون ياد آنچه از اين كتاب آموخته‌ام نگذشته‌است...

سنت‌اگزوپري در يكي از پرواز‌هايش گم شد و هرگز باز‌نگشت و اين شايد آرزوي او بود... درست مثل شازده كوچولو


هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر