۱۳۸۸ فروردین ۱۴, جمعه

غزلداستان

از اين مرتع آهوانه بگريز
كه آغلِ خوكان است آنچه فردوسش مي‌نُمايند
نه منزلگاهِ نيكان.


آنچه تو خواهي نوشت
صد سالِ بعد
تو مي‌نويسي:
«صد سالِ پيش، ماهي‌ها همه مردند
چرا كه روح انسان گنديد
و نيمي از گنديدگي روح خويش را به دريا‌ها پيشكش كرد.
و پس از مرگِ ماهيانِ دريا‌ها
مرغانِ هوا مردند
و جانداران جنگل‌ها مردند
و گل‌ها و گياهان وحشي پژمردند
و براي ما، تصوير و توصيفي غم‌انگيز بر جاي نهادند...»
تو مي‌نويسي:
«صد سالِ پيش
انسان از هشت جانبِ خود سقوط كرد
تكه‌پاره شد، ذوب شد، تباه شد
چرا كه به خود، به يارانِ خود، و به خداي خود خيانت كرد...»
تو مي‌نويسي:
«صد سالِ پيش
طبيبان آشكارا، جنايت پيشه كردند
و كودكان را در رَحِم‌ها كشتند
و نوزادان را در گهواره‌ها كشتند
و پيرزنان و پيرمردان را در آسايشگاه‌ها كشتند
و جوان‌ها را در خيابان‌ها كشتند
و گُلِ سرطان را در تمام باغچه‌ها كاشتند...»
...
...
تو مي‌نويسي:
«صد سال پيش
تمام گل‌هاي شقايق را از ريشه كندند
و به جاي آنها، هرزه‌گياه دروغ را نشاندند
و حاشية همه‌ي خيابان‌ها را با دروغ، زينت كردند
و تمام قصر‌ها را با دروغ ، آذين بستند
و تمام شهر‌ها را با دروغ آراستند
و تمام كشتزار‌ها را دروغ‌باران كردند
تا دروغدانه برويد...»
اگر اينگونه كه هست بماند
صد سال بعد
به راستي كه تو چه چيز‌ها خواهي نوشت
و چه چيز‌ها براي نوشتن خواهي داشت...
نادر ابراهيمي
از كتاب غزلداستان‌هاي سالِ بد

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر