گاهی برای قدم زدن و آسوده و راحت عکس گرفتن به گورستان میروم. فرصتی برای آرامش... خلوت است و بیسروصدا... و بسیار زیبا... در این شهر کوچک هر چند کیلومتر حتماً میتوانی یک گورستان کوچک دنج پیدا کنی... و گاهی پیرمرد یا پیرزنی را ببینی که با شاخه گلی در دست به نرمی سری به آنجا میزند... تنها و آرام و مهربان...
فکر میکردم چرا ما در شهرمان اینقدر دعوا داریم برای مکان گورستان؟ این وحشت بیاندازه از مرگ و مردگان از چیست؟ هیچکس نمیخواهد نزدیک به گورستان باشد. وقتی با پدیدهای مثل مرگ این قدر نزدیکیم و این همه عزیز آن سوی خط زندگی داریم این غریبگی و وحشت و جداسری از چیست؟ چه اشکالی دارد گورستان آنها که دوستشان داریم نزدیک خانههامان و در همسایگیمان باشد؟ مگر نه این است که گور بهانهای برای یاد مهربانانه آنان است که رفتهاند؟ پس چرا نباید نزدیکمان باشد تا هر سالمند داغداری (که معمولاً هم گرامیدارندگان این یادگارهای مهربانند) بتواند با چند قدم پیاده به مزار عزیزش برسد و در خلوتی خالصانه یاد او را زنده دارد. وقتی در این گورستانها راه میروی انگار در باغ زیبایی راه میروی. هر کس نهایت تلاشش را کرده است تا مزار زیبایی برای عزیزانش بسازد. در این گشتها انگار صدها قصهی زندگی از برابر چشمانم میگذرد و چه ظریفاندیشیهای دلچسبی را میتوان شاهد بود.
خشونت و تلخی و وهم مرگ در انگارهها و رفتارهای ماست شاید جور دیگری ببینیم و آرامش بیشتری بیابیم.
در این گورستانها حتی در تیرگی غروب هم مرگ چهرهای وهمناک ندارد و دوستانه و آشنا در گوشهای نشسته... موجودی از جنس خود زندگی بدون آن غرابتهای هولناکی که برایش ساختهایم...

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر