
همهچيز بسيار كند پيش ميرود...
شايد بسيار كندتر از عبور حلزونها
بسيار كندتر از طلوع آفتاب
بسيار كندتر از بالا آمدن مهتاب
دل و جانم از زماني كه يادم مي آيد آزموده و آموختهي صبوريِ بسيار است، اما آنچه اينجا جاريست چنان حركتِ بطئي و سنگيني دارد كه مرا از فرطِ انتظار دق ميدهد. در تمام زمينههايي كه مشغول و دلمشغولم هر چه قرار است بشود نياز به صبرِ ايوب دارد.همة كارها خيلي كند است خيلي...
همين است كه بيشتر حسها بيات است و ديگر بوي خوشي ندارد و نميچسبد...
درست مثل طبيعت همه چيز در جريان زندگي هم زمان دارد، زماني خاص خودش و خيلي از ما دير ميكنيم تعلل ميكنيم و فرصتسوزانِ نابي هستيم و حواسمان نيست...

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر