امروز را با گَردِ ملالي بر آن شروع كردم، بيحوصله و كسل بودم، همه خارهاي كوچكي كه خردهخرده در دلو جان آدمي ميخلد تن و جاني خسته بر جاي ميگذارد.
در گشتو گذار ميان نوشتهها و يادداشتهايم به نوشتههايي برخوردم و به ياد دوستي بسيار رنجيده و دلشكسته افتادم كه روزگاري تسلايش ميدادم و چقدر خودم همين حالا به اين حرفها احتياج داشتم، من از آن اوسّاهايي هستم كه خودشان مدام ته كوزه هستند.
خستگي ميگذرد دوست من، مانده نباشي...
دنبال فعاليتبدنيِ دوستداشتني و لذتبخشي باش، دويدن و پيادهروي عالي هستند، اوج خشم و درد و رنج را دويدن يا پيادهروي سريع بيش از هر داروي ديگري تسكين ميدهد (باور كن وقتي ديگر فكر ميكنم تحملم تمام تمام شده است اين كار نجاتبخش است)، در كاري يا فعاليتي كه واقعاً دوست داري و تمركز زيادي ميخواهد و آدم در آن غرق ميشود، فعلاً فرو برو تا موجهاي بلا از بالاي سرت بگذرند ميتواند حتي بازي ،سرگرمي، فيلم ديدن و... باشد(اين توصيه هم در موقعيتهاي بسيار دشوار براي من جواب داده است).
يادت باشد در اين ايام از جمع نگريز، گاهي براي آدم پناهي ميشود...
يك جملة تسكيندهندة بسيار دشوار ديگر هم اين است كه در زندگي هر چه پيش روي ما قرار ميگيرد خير ماست!
باور نميكني اين جمله را چقدر با بغض و هقهق و هايهاي عميق گريه در لحظههايي گفتهام ، براي همين خيلي خوب ميفهمم چقدر گفتن و پذيرفتنش در مقابل چيزي كه خوشايندمان نيست سخت است، اما ته ته دل آدم را نرم و آرام ميكند.
به فكر ستارههايي باش كه در كهكشاني دور به تو فكر ميكنند و هستند...
دلخوشي دور اما شيريني است...

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر