
کوچ!
دستم را از پنجره فرستاده بودم به بیرون
به هوای باران
کبوتری برآن نشست، مثل لانهای آشنا
اکنون در انتظار کوچ او هستم
فصلش که برسد حتما مرا هم خواهد برد
هنوز نپرسیدهام
لابد که به کاریز امنی در بیابان
دستم عطر سینۀ کبوتر گرفته است
قلب خاک خوبی دارد, هر دانه که در آن بنشانی هزار دانه بار می دهد

کوچ!
دستم را از پنجره فرستاده بودم به بیرون
به هوای باران
کبوتری برآن نشست، مثل لانهای آشنا
اکنون در انتظار کوچ او هستم
فصلش که برسد حتما مرا هم خواهد برد
هنوز نپرسیدهام
لابد که به کاریز امنی در بیابان
دستم عطر سینۀ کبوتر گرفته است
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر