و اين شعر را هم پرويز رجبي عزيز براي آن تكدرخت جزيره فرستاده است:
تکدرخت
از تکدرختها همیشه خجالت میکشم
تکدرختها اگر با عمق غربت کبیر خود آشنا میبودند
دیگر هرگز لب به آب نمیزدند
تکدرخت محکوم به محروم ماندن از عشق است
تکدرخت بر بلندی تپهای مهجور
در هوس نفس یار
گاهی تا آخرین لحظۀ زندگی
سر به چپ و راست میجنباند
و باد بیرحمانه در گوش شاخهها زمزمه میکند
که این بار نیز دستش از نفس یار خالی است--

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر