عقاب درياچة اروميه در كنار كاظمداشي زيبا بر بالين درياچه نشسته و بر نفسهاي آخر آن ميگريد...خزان، به پرندههايي كه هر سال به اميد لكههاي آبيرنگ زندگي پروازكنان به اين سرزمين ميرسند جز مرگ چه هديه خواهيم داد؟

و آنچه ميماند...زندگي شوربختانة در ميان نمكها...


دلم برای باغچه میسوزد...
پاسخ دادنحذف