گل «فراموشم مكن»
عكس از شهرزاد فتوحي
در اين لحظههاي عذابآفرين كجا هستي؟
من تنها و صميمانه گريستن را آموختهام!
اينك انتظار فرسايش زندگي است...
اين تقدير نبود، اين يك انجمادِ ارادي بود.
سرم درد ميكند و دردِ تن، دردِ روح را سبكتر ميكند.
فصلِ در پيلة تنهايي ماندن است.
فرصتي براي از ياد بردن...
پوسيدگي بر همه چيز دست مييابد و افسوس به جا ميماند.
تنها خواب من را به تمامِ آنچه از دست رفته است، به رؤياهاي خوش بر باد رفته پيوند خواهد زد.
دستمالها تسكيندهندة دردهاي بزرگ نيستند
ياد تو هر لحظه با من است
اين روزهاي بدِ تنهايي مرگِ بيدليل را به خاطر من ميآورد
مرگِ روزهاي خوب
مرگِ همة حكايتها را
به ياد داشته باش كه روزها و لحظهها هيچگاه باز نميگردند به زمان بينديش و شبيخون ظالمانة زمان،
من لبريز از گفتنم نه از نوشتن
به روزهاي اندوهباري بينديش كه تسليمشدگي را نفرين خواهي كرد
مگذار زمان پشيماني بيافريند
هيچ پاياني به راستي پايان نيست در هر سرانجام مفهوم يك آغاز نهفته است
آهنگها تنهايي را تسكين ميدهند اما تسكين تنهايي تسكين درد نيست
كاش هنوز هم به هم دروغهاي كودكانه ميگفتيم اين حقيقتِ عريانِ بيحيا به چه دردي ميخورد؟
نادر ابراهيمي

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر