۱۳۸۷ اسفند ۲۹, پنجشنبه

سنجاقک


روزي روزگاري در آبگير كوچكي، در ميان آب گل‌ آلود و در زير برگ‌هاي پهن نيلوفر، موجود كوچولويي در ميان تعداد زيادي از موجودات كوچولوي آبي زندگي مي‌كرد. آنها راحت آسوده و با آرامش در آبگير زندگي مي‌كردند.
هر از گاهي وقتي يكي از موجودات كوچولو از ساقة برگ نيلوفري بالا مي‌رفت و هرگز دوباره باز‌نمي‌گشت، همة موجودات كوچولو در غم و اندوه فرو‌مي‌رفتند.

وقتي چنين اتفاقي مي‌افتاد آنها مي‌دانستند كه دوست‌شان مرده است و ديگر هرگز بر‌نمي‌گردد.تا اينكه روزي يكي از موجودات آبي كوچولو، احساس كرد كه بايد از ساقة برگ نيلوفر بالا برود، اما تصميم نداشت دوستانش را براي هميشه ترك كند. مي‌خواست برگردد و آنچه در آن بالا ديده بود را براي‌شان تعريف كند. وقتي از ساقه بالا رفت و به روي برگ نيلوفر رسيد، بسيار خسته بود، آفتاب گرم مي‌تابيد و او فكر كرد كه بايد كمي بخوابد. هنگامي كه خوابيده بود بدنش دگرگون شد و وقتي بيدار شد به سنجاقك آبي زيبايي تبديل شده بود، با بال‌هايي درخشان و بدني باريك و كشيده كه مناسب پرواز بود.بال گشود... و در حالي كه اوج گرفته بود زيبايي‌هاي اين جهان نو را تماشا مي‌كرد و حس مي‌كرد كه اين دنيا چقدر با دنيايي كه داشته فرق دارد. به ياد دوستانش افتاد و يادش افتاد كه آنها حالا فكر مي‌كنند كه او مرده است. مي‌خواست برگردد تا به آنها بگويد و براي‌شان توضيح دهد كه او حالا بسيار زنده‌تر از زماني است كه با آنها بوده است. زندگي او نه فقط تمام نشده بود بلكه سرشار و زيبا شده بود. اما اين بدن تازه نمي‌توانست وارد آب شود، او نمي‌توانست با اين خبر‌هاي خوب پيش موجودات كوچولوي آبي برگردد. دريافت كه زمان آن فرا‌خواهد رسيد كه آنها خودشان آنچه را بايد دريابند، دريابند...سپس به سوي زندگي تازة شيرينش پرواز كرد...

ترجمه شهرزاد فتوحي

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر