
بعد از چند ساعت رانندگي از ميان جنگل و مه و دشت، به دامغان ميرسي، بعد از ظهر است، خستهاي اما اشتياق اين كه با افتخار مسجد تاريكخانه و برج پير علمدار و بناي تاريخي امامزاده جعفر (ع) و برج چهلدختران را در يك عصر تابستان به همسفرت نشان بدهي، خستگي را با كف دست آبي از چهرهات ميبرد. نقشة گنگ شهر در دستم است، بر در مسجد تاريكخانه قفلي زدهاند، با لبخند گناه را به گردن گرمي هوا مياندازم و ميگويم آفتاب كه پايينتر آمد و هوا خنك شد حتما باز ميشود. همسفر من اين بنا را بهخوبي ميشناسد و در پي ديدن آن است . او نديد و من نگفتم كه از چند جوان دامغاني كه پرسيدم ،گويي اصلاً چنين چيزي به گوشششان نخورده است.برج پير علمدار را در ميان كوچهپسكوچههاي دامغان پيدا ميكنم، تنها و متروك با قفل بزرگي بر در آن و ويرانهاي آلوده در اطرافش، به زحمت سرم را با افتخار بالا ميگيرم و به او ميگويم كه ميتواند از نيمة بالايي برج عكس بگيرد اما دلم خون است......
درهاي برج چهلدختر و امامزاده هم قفل است. يعني مردم اين شهر، اين همه زائر كه هر روز از اين جادة به زيارت ميروند نميخواهند براي يك بار هم شده اين آثار را ببينند و به بچههايشان نشان بدهند؟ گردشگر خارجي كه لابد از شدت كميابي اصلاً به حساب نميآيد.
به طرف چشمهعلي ميروم و با گورستاني از درختان بريده روبرو ميشويم. غمگين بازميگرديم..
گشتي در بازار شهر كه جز سقف و عطاريهايش چيزي ندارد كه چشم همسفرم را بگيرد ميزنيم.
لبخندي بر لبهايم ماسيده است، اين غريبه بيش ازهموطنانم مشتاق ديدن اين جلوةهاي ميراث جهان در كشور من است، شرم و بغض راه گلويم را بسته است، به گره گردشگري در كشورم فكر ميكنم و به قفلهايي كه امروز بر هر دري بود...
خواب فرصتي است براي فراموشي و آرامش...
فردا ميخواهيم به سوي قلب ايران برويم، به غرور و لبخندم نياز دارم...

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر