امروز مثل بقية روزهايي كه در شهر هستم در حال رانندگي راديو گوش ميكردم.
گزارشي بود از آسايشگاه كهريزك و مصاحبه با ساكنان آن...
پيرزن مدام ميگفت: من آدرسي داشتم...من آدرسي داشتم
ديگر تا آخر عمرم كسي سراغم نميآيد، ديگر نميآيند...
و ماجرا اين بود:
پسرش او را در آسايشگاه گذاشته بود و او آدرسي مكتوب از اين پسر داشت.
پس از چندي پسر اين پسر به ديدار مادربزرگ ميآيد و مادربزرگ شادمان از اين ديدار.
غافل كه پسر براي دزديدن آن نشاني از كشوي مادربزرگ آمده است.
و پيرزن مدام ميگفت:من آدرسي داشتم

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر