۱۳۸۷ بهمن ۲۷, یکشنبه

پیری گاهی خیلی تلخ است

امروز مثل بقية روزهايي كه در شهر هستم در حال رانندگي راديو گوش مي‌كردم.

گزارشي بود از آسايشگاه كهريزك و مصاحبه با ساكنان آن...

پيرزن مدام مي‌گفت: من آدرسي داشتم...من آدرسي داشتم

ديگر تا آخر عمرم كسي سراغم نمي‌آيد، ديگر نمي‌آيند...

و ماجرا اين بود:

پسرش او را در آسايشگاه گذاشته بود و او آدرسي مكتوب از اين پسر داشت.

پس از چندي پسر اين پسر به ديدار مادر‌بزرگ مي‌آيد و مادر‌بزرگ شادمان از اين ديدار.

غافل كه پسر براي دزديدن آن نشاني از كشوي مادر‌بزرگ آمده است.

و پيرزن مدام مي‌گفت:من آدرسي داشتم

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر