۱۳۸۷ اسفند ۱۰, شنبه

مي‌خواهم از مردي نقل كنم كه در شصت‌و‌نه سالگي دلش زنده و نغمه‌خوان است.

مردي كه محكوم به نشستن است

واژة سخت در برابر روزي هفده ساعت نشستن كم مي‌آورد...

پرويز رجبي


او كه وطن را مهر‌مندانه مي‌شناسد و

و آشناي تاريخ دردمند اين سرزمين است

اين شعر‌ها را خود او «ديوار‌نوشت» ناميده است

مي‌گويد گاهي بر ديوار رو‌برويم با چشم چيز‌هايي مي‌نويسم

نوش‌تان باد


نامحرم!

باران گفت

بام شنید

من نامحرم بودم



هست و نیست

آمده ام با عطر آلبالو

و بوی چادر مادرم

با چند باغچه و باغی در دلم

با زردآلوهای زیردرختی

و هدهدی که سرش را شانه کرده بود

امروز

نه آلبالویی

نه چادری

نه باغچه و باغی

و نه زردآلویی

هدهد هم شانه اش را گم کرده است

فقط اشک منست که هنوز نخشکیده است!



رقص

جای پای تو بوی آلبالو می دهد

یکی به من بگوید

چگونه پنهان کنم که تو در چشمم نرقصیده ای


کلبه

می خواهم کلبه ای داشته باشم بر تپه ای مرتفع

با صد پلۀ بلند

تا هنگامی که به بالا می رسم، دیگر توان بازگشتم نباشد

می خواهم کلبه ای داشته باشم بر تپه ای مرتفع

با صد پلۀ بلند

تا هنگامی که با کبوترم خلوت می کنم، با دیدن بال شکستۀ من هوس پرواز نکند

می خواهم کلبه ای داشته باشم بر تپه ای مرتفع


امروز!

امروز خودم را ورق زدم.

خیلی از سرفصل ها دیگر قابل خواندن نبودند.

سرفصل بوی چادر مادرم را هم پیدا نکردم.

خبر از خشکسالی می دهند.

وای اگر براده‌های آخرین آبشار گم شوند!

اشکم را چگونه پنهان کنم؟



واژه ها

واژه‌ا در حضور ما زاده می‌شوند

و در غیبت ما می‌میرند

عشق ریشه در ذهن واژه ها دارد

باید حضور و غیبت را درمان کرد

سفر

من هم خواهم رفت

اما صدای خنده‌ام خواهد ماند

خنده‌ام آموخت رنج

همیشه خندیدم

تا آموزگارم نرنجد

جاده ها پس از من بازهم سفر خواهند کرد

یکی از روزهای آبان 86


خواب

این خواب را بیش از یک بار دیده‌ام:

کوچه را گم کرده‌ام

سیبی پیدا می‌کنم

با دندان‌های ریخته



از جنس لالایی

من از دوختن چشمم به آستیبن پنجره دست نخواهم کشید

تا مگر دستی بیرون آید سرانجام

و مرا یک بار دیگر به باغ شربت آلبالو ببرد

و باری دیگر کودکی را به یادم اندازد

من از دوختن چشمم به دیوار رو به رو خسته نخواهم شد

در انتظار تولد یک پنجره

تولد پنجره ای حامله

به قدر یک گل میخک

غرق در امواج خویش

حتما کفتری هم به تماشا خواهد آمد

و مرا به میهمانی پرواز خواهد برد

از هیچ رهگذری نخواهم پرسید که ساعت چند است

تا افسردگیِ سوگوار، خوابش نپرد در شفیره

در کنار آستین پنجره

حتما درخت آلبالو به شکوفه خواهد نشست

و چادر مادرم را زنده خواهد کرد

زنگ تفریح توی کلاس خواهم ماند

تا پنجره غصه نخورد

کتم را روی شانه اش خواهم انداخت

و شالم را به دستگیره اش خواهم بخشید

تا مشیمه اش آرام بگیرد

من تنهاییم را به تنهایی پنجره خواهم بخشید

تا تنهایی او تنها نماند

حتما کفتری به تماشا خواهد آمد

دستم را نذر بالش خواهم کرد

تا نماند هرگز از پرواز

چشم هایم را سورمۀ چشمش خواهم کرد

و ترانه ای خواهم سرود از جنس لالایی

غریبه که نیست

به غربتم راهش خواهم داد


http://parvizrajabi.blogspot.com/
http://www.parvizrajabi.ir/

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر