۱۳۸۷ اسفند ۲, جمعه

با خودم قرارگذاشته‌ام هيچ كاري را به طور دائم و در طولاني‌مدت براي وظيفه و به اجبار و حتي به اميد ارزيابي و پاداش انجام ندهم. من از هر چه مي‌كنم سعي مي‌كنم چنان غرق شادي بشوم و لذت ببرم كه ديگر نگران اين كه ديگران وظايف‌شان را انجام مي‌دهند يا نه نباشم. من تجربه كردم وقتي متوقعانه حتي بهترين كارها را بكنيم نه به خودمان مي‌چسبد نه به ديگران... فكر نكنيم كه هر چيزي بايد جبران شود،اگر از اين قيد رها شويم خود را به شادي لذت‌بخشي سپرده‌ايم، هر كاري براي همان كار، هر لحظه براي نوشيدن در همان لحظه... معمولاً ما با توقع -حتي ناگفته‌مان - در ديگران نوعي حالت تدافعي و رنجش و خشم ايجاد مي‌كنيم اين براي آنها خوب نيست و حتماً به ما هم حس خوبي نخواهد داد، مي‌دانم حكايت عشق و محبت بي‌قيد‌و شرط شايد در معادلات و مبادلات امروزي كمي غريب بنمايد اما آرامشي عميق براي من به ارمغان مي‌آورد...

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر