چند شب پيش داستان كوتاه «كرمشليل» نادر ابراهيمي را براي دوستي ميخواندم ، داستان تلخي است اما اميد نابي در آن موج ميزند، خلاصهاي از آن را آوردهام از كتاب «غزلداستانهاي سالِ بد»:
داستان مردي كه هر شب خوابي هولناك ميديد
و هر شب خواب باغ شليلي را ميديد پر از شليلهاي كرمو...
و اين خواب سالها او را رنج ميداد
او از رنج خود و اين خواب با من سخن گفت
گفتم آيا هسته هاي شليل هم كرمو هستند؟ آيا كرمها به هستة سخت آن هم نفوذ كردهاند؟ و او كمي فكر كرد و گفت : «من هسته را خواب نديدم».
روزي پيكر او را بيجان در بستر يافتند و مرا خبر كردند...
در كنار تختش چند شليل بود و يك شليل نيمخوردة كرمو، هستة شليل از هم باز شده بود و تخمهاي سفيد كرم در آن ديده ميشد و كرمها در آن مي لوليدند...
مغزم تير كشيد و درد به چشمهايم ريخت...
دانستم كه او نااميدانه چه تلاشي كرده است...
دست بردم يكي از شليلها را كه تني كرمزده داشت برداشتم باز كردم و نشانش دادم، جدار هسته مثل سنگ بود، آن را شكستم و هستة سفيد و سالم و محكم آن را بيرون آوردم.
با بغض گفتم فقط بعضي هستهها به آن روز ميافتند، باغ پر از هستههاي سالم است، نگاه كن!
چرا همة هستهها را به خاطر يك هستة سالم زير و رو نكردي؟ چرا به هستة اول قناعت كردي؟ حتي يك هستة سالم كافي است تا صد باغ تازه داشته باشي، حتي يك هسته...
اما دوست من ديگر نبود تا بشنود...

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر