۱۳۸۷ بهمن ۲۷, یکشنبه

آیا ما مردم مهربانی هستیم؟

من از مهماني گل‌ها و گنجشك‌ها مي‌آيم

براي چشمانِ مهربانِ تو گل آورده‌ام

گل‌هايي كه شايد كمي از تلخيِ درددلم بكاهد...

نشسته‌ام و دور تا دورم را گنجشگ‌هاي كوچك قهوه‌اي با چشمان ريز و براق‌شان پر كرده‌اند. ده‌ها گنجشك در اطرافم مي‌پرند و مي‌روند و باز مي‌آيند. تكه‌اي نان در دستِ من است و گنجشك‌ها به نرمي و آسودگي بر دست من مي‌نشينند و نان مي‌خورند و در اين كار با هم رقابت مي‌كنند تا كدام‌شان بزرگ‌ترين قطعه نان را بردارد. شگفت‌زده و شادمانم. نان تمام مي‌شود و گنجشگ‌ها مي‌روند اما نه چندان دور ... همين حوالي هستند و هنوز بي‌پروا دور و برم مي‌پرند.

در ميدانِ سنگفرش راه مي‌روم و همپاي قدم‌هايم كبوتر‌ها مي‌دوند بي‌آن كه از صداي گام‌هاي من بگريزند...

و هر صبح كه چشم باز مي‌كنم از جنگلِ كنارِ پنجره صداي هماهنگ صد پرندة خوشخوان را مي‌شنوم. كه بي‌دغدغه بر شاخه‌ها مي‌خوانند.

از خيابان‌ها مي‌گذرم و از لب هر پنجره‌اي گل و سبزي به من لبخند مي‌زند.

اينجا سرزمين من نيست اما در سرزمين من هم پرندگاني زندگي مي‌كنند. پرندگاني هراسان و گريزان... دلم مي‌گيرد.

سال‌هاست لب پنجرة من سفرة پرندگان است... هر روز، اما هنوز همة آنها از ساية من هم مي‌ترسند، گويي ترس از انسان در وجود آن‌ها حك شده است.

چرا در سرزمينِ من با اين پيشينة مهر و دوستي، جانوران در امان نيستند، چرا مردمانِ پيرو پيامبري مهربان تا اين حد با آنچه در اطراف‌شان است نامهربانند؟

چرا كودكِ سرزمينِ من از ابتداي درك خود از جانوران به فكر گرفتن و كشتن هر موجودي است؟

چرا به فرزندان‌مان دوست داشتن را نمي‌آموزيم؟

چرا در سرزمينِ من گربه‌ها، گنجشك‌ها و كبوتر‌ها و حتي كلاغ‌ها (كه حالا تمام شهر‌ها را پر كرده‌اند و نشانه‌اي براي فراواني زباله‌هايند) از هر موجود دو پايي فاصله مي‌گيرند؟ چگونه است كه هيچ موجودي از دست ما در امان نيست؟

چگونه است كه ما با آن نقش و طرح شگرف قالي و سليقه‌اي باور‌نكردني، ما مردمِ خلّاق و هوشمند، به هر جايي در طبيعت كه دست مي‌زنيم، در نهايت كج‌سليقگي عمل مي‌كنيم؟ آن همه آگاهي و شناخت از طرح و رنگ و هماهنگي و تناسب كجا مي‌رود؟

چگونه است كه حضورِ ما طبيعت را به مزبله‌اي غم‌انگيز تبديل مي‌كند؟ در زيباترين بهشت‌هاي جهان جا خوش مي‌كنيم و حظ مي‌بريم اما كاري مي‌كنيم كه حتي خودمان هم دل‌مان نيايد دوباره در آن مكان اتراق كنيم. با محيطِ اطراف‌مان، موجودات زنده، طبيعت و خودمان چه مي‌كنيم؟ چرا چنين بي‌رحمانه كمر به نابودي حيات و افشاندن تخمِ كين و مرگ بسته‌ايم؟

ازخيابان‌ها مي‌گذرم، لبِ‌ پنجره‌ها خالي و خاكستري است، دقت كه مي‌كنم بسياري از اين پنجره‌ها چه لبة خوبي براي يك جعبه گل دارد، چه مي‌شود اگر هر كدام از ما پنجرة خود را با سبزينة گياهي آذين ببنديم، تنها زحمتي كه براي‌مان خواهد داشت هر روز ليواني آب به پاي آن ريختن است، باشد كه همين كار تعهد را به ما بياموزد.

با همين كارِ مهربانانه، يكديگر را به مهماني رنگِ سبز خواهيم برد، راستي اين كار را هم بايد با با بخش‌نامه به ما ابلاغ كنند؟

كاش مي‌دانستيم كه چيدنِ گياهان صحرايي جز نعشِ معصومانة آن گياه چيزي بر دست‌مان نمي‌گذارد، اين گياهان، دور از خاك و ريشه در چشم به هم زدني مي‌ميرند. كاش ياد بگيريم كه به جاي چيدن و تملك،آنها را ببينيم و در همان لحظه لبريز از لذت شويم و بگذريم.

قدم در بيابان مي‌گذارم، رنگ سرخي چشمم را مي‌گيرد دلم به ديدن شقايقِ سرخي در خاكِ دشت خوش مي‌شود، چشم مي‌دوزم... پاكتِ پفكي است كه بر خاري آويخته، دلم براي خيالِ خوشِ شقايق مي‌سوزد.

پيش مي‌روم، به تصورِ ديدنش پرنده‌اي قدم آهسته مي‌كنم و خميده مي‌شوم، عجب خوش‌خيالم! انبوهي از نايلون‌ها دور علف‌ها پيچيده گويي گريبان‌شان را گرفته و رها نمي‌كند و من دلم براي ديدن دشت‌هايي پر از پرنده لك زده است.

هزار كيلومتر در آفتاب و باد و باران مي‌تازم به جايي بكر از سرزمينم مي‌رسم، روستايي دورافتاده و آرام، از ميان روستا مي‌گذرم، رودِ ميانِ روستا گندابِ عَفَني است پر از زباله‌هاي ولنگار...اين‌جا ديگر چرا؟

فرهنگ‌سازي، اطلاع‌رساني، گفتن و گفتن و مسئولانه و متعهدانه عمل كردن همه فقط يك راز دارد و اين راز در دست و دل من و توست. اين كاري است كه فقط از تك تك ما بر مي‌آيد. هريك از ما بايد خود را مسئولِ كلّ طبيعت ايران بداند و مسئول آگاه‌سازي و فرهنگ‌سازي، اگر من با ديدن كوهي از زباله در كنار چشمه و سايه‌ساري خود را تبرئه كنم كه ميان اين‌همه زباله، اندك زبالة من چه تأثيري دارد، شايد ديگر هرگز چيزي بهتر نشود، نه فقط تلاش كنيم خودمان به اين زباله نيفزاييم كه تا حد توان از آن بكاهيم و از ديگران هم بخواهيم تا سرزمين خود را پاك نگه دارند.

من دلم براي گنجشك‌ها مي‌سوزد اما مي‌دانم مردماني كه دلِ كوچكِ گنجشك‌ها را مي‌لرزانند با خود و يكديگر هم مهربان نيستند.

ما عادت كرده‌ايم هميشه تقصير‌ها گردن ديگري بيندازيم اما غافليم كه نامهرباني با گنجشك‌ها، نامهرباني با طبيعت ، نامهرباني با يكديگر كوتاهي هر يك از ماست.

حيات‌وحش در پارك‌هاي ملي بيشتر سرزمين‌ها به آسودگي به كنار شما مي‌آيند و مبتدي‌ترين عكاسان و جهانگردان دور آن‌ها جمع مي‌شوند و از آن‌ها تصوير بر مي‌دارند اما در سرزمين من يك گروه فيلمبرداري سال‌ها در كوه و بيابان مي‌گردد تا چند دقيقه از پلنگ و يوزپلنگي كه تعداد اندكي از آنها پنهان از نامهرباني ما در اين سرزمين مانده است، تصوير بردارد. گله‌هاي آهو مي‌رمند و كل و بز و قوچ و ميش‌ها وحشت‌زده مي‌گريزند بي‌آنكه حسن‌نيت ما را باور كنند.

كاش آن روز نيايد كه پلنگ و يوز ايراني هم به سرنوشت ببر مازندران و شير ايراني گرفتار شود، بياييد كاري كنيم تا در امان و آسوده زندگي كنند و مدام با تصرف زيستگاه‌هاي‌شان خانه‌خراب‌شان نكنيم.

طبيعت و دنياي جانوران دنياي بي‌آزاري است فقط در صورتي كه آگاهانه و بي‌غرض به سوي‌شان رويم و بدانيم كه هيچ جانوري به آدمي صدمه نمي‌زند مگر آنكه ما او را آزرده باشيم.

از فقر و گرفتاري و بيماري و رنج، مدام شِكوه سر مي‌دهيم اما كاش باور مي‌كرديم كه اگر دلِ گنجشك‌ها نلرزد، اگر آن پلنگ با شكوه بتواند رخ بنمايد، اگر يوز بتواند دشت را درنوردد، اگر گور ايراني در تمام دشت‌هاي ما بچرد، اگر آن زاغ زيباي كويري جايي براي ماندن و لانه ساختن داشته باشد، ثروت و موهبت اين مهر و مهرباني بر سراسرِ سرزمين‌مان و بر خانه‌هاي تك‌تك ما خواهد باريد.

قصه نيست، افسانه هم نيست، در دنيايي زندگي مي‌كنيم كه نادر‌ترين‌هاي جهان را در سرزمين خود داريم از گياه و جانور و هر آن‌چه ديدني است و جهان براي ديدن هر كدام از اين گوهر‌ها بسيار مشتاق است و ما خوابيده‌ايم و شايد هم خود را به خواب زده‌ايم.

ما با آنچه در طبيعت خود داريم اگر درست و با تدبير عمل كنيم به ثروتِ پايداري دست خواهيم يافت كه نسل‌ها براي‌مان باقي خواهد ماند و همه نيكبخت‌ و سربلند خواهيم زيست. ما سهل‌انگارانه زباله‌هايي ماندگار از خود به جا مي‌گذاريم و از نقش‌مان در اين فاجعة عظيم تبري مي‌جوييم. فكر كنيم كه چه بر سر درياها و درياچه‌ها و تالاب‌هاي‌مان آورده‌ايم كه خانة صد‌ها گونه پرندة بي‌نظير است، فاضلاب‌هاي بزرگي ساخته‌ايم كه ديگر حتي خودمان هم رغبت نمي‌كنيم به آنها نزديك شويم.

غار‌هايي كه از گذار قرون سربلند بيرون آمده‌اند اكنون در دست ما به گودال‌هاي عَفَن زباله تبديل مي‌شوند و بسياري از آثار باستاني ما با بي‌تدبيري به صورت خرابه‌هايي رها در باد و باران در آمده است. گاهي فكر مي‌كنم حداقل فايدة بالا رفتن از كوه اين است كه ياد مي‌گيريم همه چيز را از كمي بالاتر و فراتر از نوك دماغ‌‌مان ببينيم!

بياييد چنان كه اتاق پذيرايي خانة خود را مي‌آراييم بيرون خانة خود را هم با سبزي و گل رنگي بزنيم اين كار هم چشمانِ رهگذاران را به مهماني مي‌برد و هم دلِ خود ما زنده مي‌كند.

بياييد كاري كنيم كه خانة ما و حضورِ انسانيِ ما دشمني و خطر را به موجوداتِ اطراف‌مان القا نكند، همين حالا شروع كنيم شايد نسلِ ديگرِ اين پرندگان و جانوران دوستيِ ما را باور كنند و ديگر از ما نگريزند.

كمي فراتر از خود و منافعِ همين لحظة خود و تنبلي‌ها و راحت‌طلبي‌‌هاي امروز‌مان را ببينيم و بدانيم كه با كمي تلاش دنياي فرداي فرزندان‌مان دنياي بهتري خواهد بود.

بياييد از همان ابتداي كودكي به فرزندمان ياد بدهيم كه با دنياي اطراف خود دوست و مهربان باشد،طبيعت را بشناسد، با آن زندگي كند و بداند چگونه آن را حفظ كند، دنياي فردا در دستان همين كودكان است، بيشترِ كودكانِ سرزمينِ من بي‌رحمانه به كشتن و گرفتن هر موجودِ زنده‌اي فكر مي‌كنند و اين ميراث غم‌انگيز من و توست براي آن‌ها، موجوداتي مي‌سازيم كه دشمنِ حيات و طبيعتند و ما با آن‌چه هستيم آنها را پرورده‌ايم، غم‌انگيز است... كاري كنيم.

دلم مي‌خواهد به تمام دنيا بگويم «ما مردم مهرباني هستيم» و هزار و يك دليل براي آن دارم...

دلم مي‌خواهد بگويم كه در سرزميني زندگي مي‌كنم كه انسان‌ها يكديگر را مي‌بينند و دل‌شان براي هم مي‌تپد، دلم مي‌خواهد بگويم كه ما همه اعضاي يك پيكريم كه از درد‌هاي يكديگر به درد مي‌آييم، دلم مي‌خواهد بگويم كه شكوهمند‌ترين حماسه‌هاي مهرباني و ايثار در جاي‌جاي اين سرزمين شكل گرفته و مي‌گيرد.

اما هر روز كه مي‌گذرد قدم در هر نقطه از زيبا‌ترين و ناب‌ترين جلوه‌هاي طبيعت اين مرزو‌بوم مي‌گذارم و در زباله و پليدي و آلودگي غرق مي‌شوم و حس مي‌كنم كه چگونه مهرباني دارد خفه مي‌شود.

نگذاريم چنين شود...

با خود و طبيعتِ پيرامون‌مان مهربان باشيم تا مهرباني بجوشد و مهر بتابد...

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر